احمدآقا …

چندمین باربود که برا گرفتن طلبش میرفت درِ مغازه ی حاجی و دست خالی برمی گشت …

کاردش میزدی خون نمیومد …

هربارحاجی با یه بهونه دست به سرش می کرد …

می دونست حاجی دروغ میگه ولی نمی تونست ثابت کنه …

اینباراما هرچی بود ، عزمش رو جزم کرد تا طلبش رو از حاجی بگیره …!

توی راه با خودش زمزمه می کرد ! زمزمه که نه ، با خودش جروبحث می کرد . اگه کسی از کنارش رد میشد خیلی راحت می تونست بفهمه داره با خودش می جنگه :

” این دفعه یا داسش می کنم یا کارد …”

 ” یا رومی روم یا زنگی زنگ ! “

 ” پدری ازش در بیارم که توی تاریخ بنویسن ! “

اینارو با عصبانیت می گفت و با قدم های بلند به سمت مغازه حاجی می رفت …

وقتی با تمام توان درِ مغازه ی حاجی رو باز کرد ، اول ازهمه وطبق معمول همیشه با لبخند مصنوعی حاجی مواجه شد …

همون لبخندی که مثه چاقو بهش نیشترمی زد …

تا اومد صداشو که توی گلوش جمع کرده بود آزاد کنه ، حاجی با اشاره ، دوستش رو نشون داد و بهش تعارف کرد بشینه …

حالِ احمدآقا خرابترازاونی بود که این تعارفات آرومش کنه ، با اینحال ادب رو رعایت کرد و حرفی نزد ، اما حاجی که خودش رو بیدی نمی دونست که با این بادها بلرزه خیلی طبیعی و آروم گفت :

 چه خبر ؟ از این ورا ؟ خیر باشه ! راه گم کردی ؟

احمدآقا که نمی خواست جلوی دوست حاجی حرفی بزنه ، با این نیش و کنایه ها ، ناچارن بخشی از انرژی هاشو که توی راه جمع کرده بود تخلیه کرد …

حاجی به کمک دوستش سعی کردن جلوی دهنشو بگیرند و نذارن آبروریزی کنه …

خب ، حق با اونا بود . حفظ آبروی حاجی از همه چی واجب تربود . حتی از گُشنگی بچه های احمدآقا …

دوست حاجی که سعی می کرد هر طور شده غائله رو بخوابونه از طرف حاجی قول داد اگه تا یک ماه دیگه حاجی پولت رو نداد بیا درِ مغازه ی خودم و پولت روازمن بگیر …

احمدآقا ، به ایشون گفت : حاجی ، قربون سرت ، رفیق شما زبل ترازاونیه که پول منو بده ، شما خودتو تو دامش ننداز ! بذارکارمو بکنم …

ولی ایشون حرف خودشو تکرارکرد و گفت : اونش با من … قرار ما یک ماه دیگه همین جا ! اگه تو به پولت نرسیدی بیا ازخودم بگیر …

احمدآقا که احساس می کرد بازم مثه دفعات قبل داره سرش کلاه میره ، از دوست حاجی تضمین خواست …

طرف بهش گفت : مـــررررررد حسابی ! کل بازار به اسم من قسم می خورن اونوقت تو برا چندرغازت ازم تضمین میخوای ؟ حرف من سنده !

احمدآقا ، با شرمندگی گفت : حاجی جون ، بخدا قصد جسارت نداشتم ولی میدونم یه ماه دیگه بازم دستم خالی می مونه ! تازه همین چندرغاز، به قول شما ، کلی زندگیمو میسازه …

 خب ، هر چی بود و هر چی گذشت ، بازم احمدآقا به طلبش نرسید ! بازم یه ماه دیگه باید صبرمی کرد !

روزها و هفته ها مثه برق و باد گذشتن و احمدآقا منتظر روز موعود نشست …

و صد البته روز موعود چه زود رسید …

حاجی بازم با دیدن طلبکار، اینباراما ، جسورترازهمیشه سرش داد زد که : 

برو عامو ! برررررو ! برررو خدا روزیتو جائی دیگه حواله کنه !

احمدآقا که حدس زده بود حاجی بازم زیر قول و قرارش میزنه ، ایندقعه برخلاف دفعات قبل ، رگ گردن کلفت نکرد ، با یه پوزخند مصنوعی راهشو کج کرد ورفت درِ مغازه ی دوست حاجی …!

سلام کرد و ااااالـــــوعــده وفــاااا گفت !

دوست حاجی کاملن معلوم بود خودشو به نفهمی زده ، با تعجب گفت : از چی حرف میزنی ؟ کدوم وعده ؟ کدوم وفاااا؟

احمدآقا ، بیچاره آماده ی شنیدن این حرفا نبود . آخه کلی روی قول و قرار دوست حاجی حساب کرده بود …

خب ، پیش میاد دیگه ! برا هرکسی ممکنه فراموشی پیش بیاد . این که دیگه عزا نداره … حاجی ، ظاهرالصلاح ترازاونیه که بشه بهش گمان بد برد …

احمدآقا ، اول کمی آب دهنشو قورت داد ، یه بسم الله گفت و سعی کرد ماجرای یه ماه قبل رو برا دوست حاجی یادآوری کنه …

دوست حاجی ، با شنیدن اسم رفیقش ، دستشو زد رو شونه ی احمدآقا و با اَخم و تَخم ، بهش گفت :

 بررررو بابا ، برررو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه … ! بنده ی خدا ! اگه اونروز من دخالت نکرده بودم که حاجی میدادت دست پلیس و الان گوشه ی هُلُفدونی داشتی آب خنک میخوردی ! برو مزاحم کسب ما نشو …

احمدآقا ، گیج و منگ ، مثه یه قمارباز که همه چی رو باخته ، ازاونور رونده و ازاینورمونده ! نمی دونست چکارکنه … ! بره ، بمونه ، هواااار کنه !

در یه لحظه ی ناامیدی ، فکری به ذهنش رسید …

دستاشو به کمرش زد و رو به دوست حاجی گفت :

ببین حاجی ! من اونروزاومده بودم یا پولمو بگیرم یا حاجی رو پولش کنم ! ولی شما با وعده وعید الکی خَرم کردی ، حالاهم من دیگه طلبی ازحاجی ندارم ، من پولمو از تو میخوام .

اگه به زبون خوش دادی که دادی ، اگه ندادی موقعی که مُردی تا پولموازبچه هات نگیرم اجازه نمیدم دفنت کنن …

حاجی با شنیدن این تهدید ، دستاشو گذاشت روشونه ی احمدآقا و با هُل ازمغازه بیرونش کرد …

احمدآقا ، با ناامیدی قید طلبشو زد ! ولی به دوستاش سپرده بود هروقت فلانی مُرد بهم خبر بدین حتمن میخوام توی مراسم خاکسپاریش شرکت کنم …

 http://sheklakveblag.blogfa.com/ پریسا دنیای شکلک ها

چند سال گذشت و احمدآقا کینه ی قدیمی رو توی دلش زنده نگه داشت تا اینکه خبرمرگ دوست حاجی به گوشش رسید …

تا شنید دوست حاجی مُرده ، سوار بر دوچرخه ، تِلِکُ و تِلِک خودشو رسوند خاکستون .

درست موقعی که میخواستن حاجی رو سرازیر قبر بکنن ، از دور هی صدا می زد:

صبــــر کنین ! دســــت نـــگه داریـــن !

جمعیت ، برگشتن ببینن چی شده ؟

احمدآقا ، نفس زنان اومد و رفت بالای قبرودوتا پاش رو گذاشت دو طرف قبروبا صدای بلند فریاد زد :

مردم ! من پونصد تومن از حاجی طلب دارم ، تا الان هر کاری کردم پولمو نداده ، من بهش گفته بودم اگه پولمو نداد نمیذارم دفنش کنن ! حالا هم دارم به بچه هاش میگم من از باباتون طلبکارم ، یا پولمو بدین یا نمی بخشمش !

بچه های حاجی هرکاری کردن نتونستن جلوی آبروریزی رو بگیرن!

پسر بزرگ حاجی ، یه بسته اسکناس درشت به احمدآقا داد و بهش گفت ، پاهاتو جمع کن و بذارحاجی رو خاک کنیم !

احمدآقا ، با تکبر خاصی گفت : مگه من گدام که اینطوری بهم پول میدی ؟ … همون طلبم کافیه !

کمی پاهاشو بالای قبر جابجا کرد . نوک انگشتشو با زبونش خیس کرد وانگارنه انگارجمعیتی منتظردفن حاجی هستن !  یکی یکی وبا حوصله ، پولارو شمرد تا شدن پونصد تومن !

طلبشوازپولا جدا کرد و گذاشت توی جیبش و بقیه رو داد دست پسرحاجی و بهش گفت حالا باباتو خاک کن !

قبل از اینکه پاشو از رو قبر برداره ، رو به جنازه ی حاجی کرد و گفت :

حـــــــااااااااااااااجی ! دیدی بالاخره پولمو گرفتم …

احمدآقا از قبر و جنازه و مردم دور میشد و مردم :

عده ای متعجب … 

عده ای گریان …

و عده ای هم ریز ریز داشتن می خندیدن

نظرات بسته است.