آدمیزاد است دیگر

آدمیزاد است دیگر
یک روز حالش خوب است و وعده میدهد ،روز دیگر هورمونهایش به هم میریزند و مثل سگ پاچه میگیرد.
بعد فکر میکند که باید بیاید و راه زندگیش را عوض کند ،یا مثلا فلسفه بخواند ،یا شاید هم منطق و حساب کتاب زندگیش را جفت و جور کند .
بعد که حالش خوب شد همان آش و کاسه ی همیشگی .
ساده ،کم حرف ،صلح طلب ،لبخند به لب

چقدر سنگدل شدیم

داشتم بر مي گشتم خونه…

مسيرم جوريه که از وسط يه پارک رد ميشم بعد ميرسم به ايستگاه اتوبوس…

توي پارک که بودم يه زن خيلي جوون با چادر مشکي, رنگ و رو رفته و لباس هاي کهنه؛

يه پيرمرد رو که روي يه چشمش کاور سفيد رنگي بود همراه خودش راه ميبرد رسيد به من و گفت: سلام!

من فکر کردم الان ميخواد بگه من پول ميخوام که بابام رو ببرم دکتر و از اين حرفا…

اول خواستم برم بعد گفتم منکه عجله ندارم بذار واستم شايد کار ديگه اي داشته باشه…

منم همينطور که اخمام تو هم بود سرم رو به علامت جواب سلام تکون دادم و نگاهش کردم.

گفت : آقا من بايد بابام ( بعد پيرمرده رو نشون داد) رو ببرم مجتمع پزشکي نور آدرسش نوشته توي خيابان وليعصر، خيابان اسفندياري!

گفتم خب؟!

با يه لحن بغض آلود گفت خوب بلد نيستيم کجاست…

توي اين شهر خراب شده از هر کي هم مي پرسيم اصلا به حرفمون گوش نميده! (اشک تو چشماش جمع شده بود)

بهش آدرس دادم و گفتم تو اين شهر خراب شده وقتي آدرس ميخواي بايد بي مقدمه بپرسي فلان جا کجاست.

اگر سلام کني يا چيز ديگه بگي فکر ميکنن ميخواي ازشون پول بگيري!

بعد از اينکه رفت گفتم چقدر سنگ دل شديم، چقدر بد شديم وچقدرزود قضاوت می کنیم . 

خود من تا حالا به چند نفر همین جوری بی محلی کردم و راه خودمو رفتم ،

چون گفتم خوب معلومه دیگه پول میخواد !

طفلی زن بیچاره خیلی دلم براش سوخت که فقط به خاطر اینکه فقیر بود و ظاهرش فقرش رو نشون میداد ، دلش رو شکسته بودیم ….. بیاین زود راجع به آدمها قضاوت نکنیم ……:|😒:(