خدایم

خدایم

من که از کوی تو بیرون نرود پای خیالم

چه برانی

 چه بخوانی

 چه به اوجم برسانی

 چه به خاکم بکشانی

 من نه آنم که برنجم

نه تو آنی که برانی

میخواهم بردارم خودم را از یک جای بلندی پرت کنم پایین

میخواهم بردارم خودم را از یک جای بلندی پرت کنم پایین، بعد که کله ام قشنگ خورد به سنگ و صخره و فُلان و قشنگ حالی اش شد که یک مَن ماست تا چه حدود میتواند کره داشته باشد، بردارم خودم را بیاورم بنشانم روی همین صندلی تا به ادامه ی زندگی مشغول شود.

این وسط اگر بر اثر برخورد سرمان به این چیزها کوتاه شد دستمان از دار دنیا چه؟

هیچ، آدم خوبی بودیم، خدا بیامرزدمان!

بله بله؛ در همین حد.

زندگی یعنی

فکر کن در یک غروب اول اسفند کسی را که

دوستش

داری، ناگهان در میان کافه ای دنج پیدا

کنی و با او یک

فنجان چای بهار نارنج بنوشی. یا روی صفحه تلفن

همراهت چهره ی مادرت ظاهر شود و

صدایش آرامت کند که “کجایی

مادر؟ شام خوردی؟” زندگی همین است.

دیدن یک فیلم

خوب در سینما و ساعت ها بحث با

کسانی که از جنس

تو اند. زندگی یعنی سفر، یعنی بستن یک

چمدان با ذوق،

یعنی کاسه ی آبی که پشت سرت می

ریزند.

زندگی یعنی یک جمع دوستانه که بعد از سال

ها به هم

رسیده اند و انگار هنوز سرشار اند از حس

نوجوانی گم

شده.

زندگی یعنی زنگ در را که میزنی مادرت در را

باز کند و با آن

چهره خسته اما مهربان، سلامت را جواب

بگوید.

زندگی یعنی برادرت، خواهرت، صدایت کند تا برایت چیزی را

تعریف کند که تا به حال به کسی نگفته.

زندگی یعنی شب

که به خانه برمیگردی یک نفر دیگر در خانه

باشد تا چای داغ

را کنارش سر بکشی و به این فکر کنی

که تا سال جدید

فقط چند روز باقی مانده..!!

 

تولدم مبارک :)

تولدم مبارک

درود بر شما

امروز،  زیباترین روز زندگی ام است.

خداوند ، از روی لطفش مرا آفرید.

روح را در پیکرم جاری ساخت و قامتم را بر روی خاک استوار گردانید.

قدمهایم را بر خاک ایران زمین به ترنم پرواز کشانید.

من مانده ام از اینهمه لطف و مهرش ،

روزی که او را خواهم دید ، چگونه سپاسش گویم ؟

آموخته ام که باید همانند خداوند ، خورشید وار ،

نور بریزم به جام جان خسته ی هرآنکس

 که رویش را حتی از خورشید برگردانیده است.

با تمام قدرتم ، زندگی ام را در مسیر تابش نور ،

به روی انسانها ادامه میدهم.

این ، آغازی است برای تحولی عظیم ، در تاریخ جهانیان.

دوستتان دارم انسانهای نازنین…

من از دنیا اینو فهمیدم

 

من از دنیا اینو فهمیدم

ﺍﻭﻧﻲ ﻛﻪ ﺑﻴﺸﺘﺮ میگﻔﺖ “ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ” ، ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻣﻴﺪﻭﻧﺴﺖ! ﺍﻭﻧﻲ ﻛﻪ “ﻗﻮﻳﺘﺮ ” ﺑﻮﺩ، ﻛﻤﺘﺮ ﺯﻭﺭ ﻣﻴﮕﻔﺖ! ﺍﻭﻧﻲ ﻛﻪ ﺭﺍﺣﺖ ﺗﺮ ﻣﻴﮕﻔﺖ “ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ” ، ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﻪ ﻧﻔﺴﺶ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺑﻮﺩ! ﺍﻭﻧﻲ که ﺻﺪﺍﺵ ﺁﺭﻭﻣﺘﺮ ﺑﻮﺩ، ﺣﺮﻓﺎﺵ ﺑﺎ ﻧﻔﻮﺫﺗﺮ ﺑﻮﺩ! ﺍﻭﻧﻲ ﻛﻪ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ، ﺑﻘﻴﻪ ﺭﻭ ﻭﺍﻗﻌﻲ ﺗﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ! ﺍﻭﻧﻲ ﻛﻪ ﺑﻴﺸﺘﺮ ” ﻃﻨﺰ ” ﻣﻴﮕﻔﺖ، ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺟﺪﻱ ﺗﺮ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻴﻜﺮﺩ

من خدا را دارم

بادبادک

با آن که میداند

زندگی اش به نخی بند است
باز هم در آسمان میرقصدو میخندد….

 

بخند و نگران نباش

بدان که نخ زندگی،دردست خداست!!!!

زندگی باید کرد،

گاه بایک گل سرخ،

گاه بایک دل تنگ،

گاه باید رویید در پس یک باران،

گاه باید خندید بر غم بی پایان،

زندگی باور میخواهد،

آن هم از جنس امید،

هرکجا خسته شدی یا که پر غصه شدی!!!

هر کجا غم داشتی!!!

تو بگو از ته دل،

“”””من خدا را دارم”””

انسان ها رو دوست دارم

انسان ها رو دوست دارم

ولی آدما رو بیشتر

همونایی که وقتی تو خیابون رد میشن

و چشمشون به یه ادم مستحق میخوره

بی تفاوت از کنارشون رد نمیشن

همونایی که تا اسم رفیق میاد

رفاقتشون و با کارشون جار میزنن

همونایی که میدونن شب سبک خوابیدن

چه حالی میده وقتی شامشون و با همسایشون

تقسیم میکنن

همونایی که بدون هیچ غروری

با زیر دستشون محکم دست میدن

و سلام و احوالپرسی میکنن

همونایی که تو یه جمع

وقتی دوستشون ضایع میشه

ناراحت میشن خجالت میکشنش

انگاری که خودشون ضایع شدن

همونایی که بدون هیچ چشم داشتی

دست یه نفر و میگیرن و از چاه درشون میارن

همونایی که حاضرن لباسشون و بدن

تا یه ادم تو سرما نلرزه

همونایی که پول ماشین انچنانی دارن

ولی نمیخرن تا مبادا همسایه موتور سوارشون حسرت بخوره

  همونایی که تا از کباب توی خونشون

به اطرافیانشون ندن خودشون یه لقمه هم نمیخورن

همونایی که ….

دلم برای همچین ادمایی تنگ شده

 میدانی خدای من؟ امشب که میخواهی رقم بزنی سرنوشت را, کاش توی این یک سال هرکس دلش رفتن خواست, دستت را بگیری سمتش, که خلاص شود از این دنیای لعنتی…

 

 کاش یک آدم خوبه ای, از آن ها که خدا به حرمت حرفشان زمین و زمان را به هم میدوزد, امشب دعا کند برای لحظه هایمان…

 

یه روز خوب میاد حتما; مگه نه؟؟..

 

 گاهی آدم دلش میخواهد بنشیند گوشه ی اتاقش, پاها را جمع کند درون بغل, و مثل بچه های تخس با لجبازی بگوید;: تا همه چیز آنطور که میخواهم نشود, من بازی نمیکنم..
بعد قهر کند با دنیا.. با آدم ها….

 

 بذا بازم بگیم بی خیال, همه چی آرومه, من چقد خوشحالم!!
همه چی عالیه, خوش میگذره با اینکه جیب من خالیه!!

 

اینم از کمک کردن ما :)

دیروز با یکی از دوستام رفته بودیم بیرون دیدم

یه پیر مردی داره یه جعبه سنگین رو از داخل خونه میبره توی گاراژ خونه

به دوستم گفتم بریم کمکش کنیم ثواب داره

اقا چشمتون روز بد نبینه نزدیک دوساعت فقط جمع کردیم و گذاشتیم توی کارتون بردیم توی گاراژ 🙂

الانم که فکرش میکنم کمرم  درد میگیره :))