گاهی دلم میخواهد
گوشه ای بنشینم و غافل از این همه دلگیری ها و تاریکی ها
لبخندی حواله این دنیای لعنتی کنم (شاید هم انگشتی نشانش دادم)
گاهی دلم میخواهد
گوشه ای دور از همه هیاهوهای شهر بنشینم
و به آسمانی که مینگری بنگرم
گاهی دلم میخواهد…

آدمیزاد است دیگر

آدمیزاد است دیگر
یک روز حالش خوب است و وعده میدهد ،روز دیگر هورمونهایش به هم میریزند و مثل سگ پاچه میگیرد.
بعد فکر میکند که باید بیاید و راه زندگیش را عوض کند ،یا مثلا فلسفه بخواند ،یا شاید هم منطق و حساب کتاب زندگیش را جفت و جور کند .
بعد که حالش خوب شد همان آش و کاسه ی همیشگی .
ساده ،کم حرف ،صلح طلب ،لبخند به لب

love

love

به کودکی گفتند :عشق چیست؟
گفت : بازی
به نوجوانی گفتند : عشق چیست؟
گفت : رفیق بازی
 به جوانی گفتند : عشق چیست؟
گفت : پول و ثروت
 به پیرمردی گفتند : عشق چیست؟
گفت :عمر
 به عاشقی گفتند : عشق چیست؟
چیزی نگفت آهی کشید و سخت گریست
 به گل گفتم: عشق چیست؟
گفت : از من خوشبو تره
 به پروانه گفتم: عشق چیست؟
گفت :از من زیبا تره
 به شب گفتم عشق چیست؟
گفت: از من سوزنده تره
 به عشق گفتم تو آخر چه هستی ؟؟؟
گفت نگاهی بیش نیستم

اگر در کاسه چشمم نشینی میبینی که نگاهم به توست ای عشق زیبای من