خلوت…

تصور کن  تک وتنها نشستی رو دکل کشتی یه باد خنکی میخوره به صورتت ،خیره شدی به دور دستها و تا چشم کار میکنه فقط آب و آب ، نور ماه از لابه لای موجها داره بهت چشمک میزنه توام غرق توی فکری هستی که سر و ته نداره یه خلوتی داری که با دنیا عوضش نمیکنی و یه حسی داری که…

نوشتن نظر