ارزش دوستی

وقتی دوستت که ادعا میکنه رفیقه باهات،  یه چیزیو ازت پنهون میکنه و وقتی هم میپرسی بهت دروغ میگه…بعد چند ماه درمورد همون موضوعی که دروغ گفته باهاش حرف زده بودی که کمکش کنی بعد میفهمی اصن همچین چیزی نبوده و همش کشک….
وقتی اصول رفاقت نباشه دیگه چرا باید دوست شد با یکی اصن؟! فایدش چیه؟! همون تو قالب خانواده، همکار، فامیل باقی بمونیم بهتره….

خلوت…

تصور کن  تک وتنها نشستی رو دکل کشتی یه باد خنکی میخوره به صورتت ،خیره شدی به دور دستها و تا چشم کار میکنه فقط آب و آب ، نور ماه از لابه لای موجها داره بهت چشمک میزنه توام غرق توی فکری هستی که سر و ته نداره یه خلوتی داری که با دنیا عوضش نمیکنی و یه حسی داری که…

دور از خانه  1

موقع شب تو ارتش موقع دلتنگ کـننــــده ایه

اونجا توی تخت خوابامون دراز میکـشیــــدیم

و هزارتا فکر و خیــــــــــــال به سـرمون میزد

دلمون واسه خونه واسه دوستا تنگ میـشد

یه چیز خوب درمورد خدمت اینه که همیـشه 

جایــــــــــی برای رفتــــــــن وجـــــــــود داره 

برای اولین بار سرمای منفی چـــهارده درجه 

رو به چشــــم دیــــــدم و حــــــس کـــــردم 

برای اولین بار زیر اولین برف زمستــــــــــونی 

پای برجک تا صبح وایسادم ونگهبانــــی دادم

برای اولین بار با کسایی اشنا شدم که هنـوز 

خاطراتشون منو میخندونه و به گریه میــاندازه

برای اولین بار کسایی رو تو آغوش گرفتــــم و

دلداری دادم که میدونستم دیگه نمیبینمشــون 

و خیلــی از اولین بارهایی که اتفاق افتادن

خواب

 

عجیب نیست که چطور شب ها همه میخوابن ؟

یعنی همه روی این سیاره

همه این آدما

آدمایی که ما هیچوقت نمیشناسیم

بعضیاشون فقیر ، بعضیام پولدار

بعضیا روی تخت میخوابن بعضیام روی زمین

ولی تو آخر روز

همه میخوابن

و بنظرم ، اگه خوب بهش فکر کنی ،میدونی چیزیو داری که همه دارن

چیزایی که آزارشون میده

چیزایی که باعث میشه حس بهتری داشته باشن

دور از همه اتفاقهای خوب و بدی که توی این چند وقته برام افتادن

حس میکنم واقعا خسته ام

 

آهنگ قدیمی دوران کودکی

درباره این کلیپ یکی گفت : یادش بخیر… برای بچه هایی که پدرهاشون توی جنگ شهید شدند بود….یادمه یکی از همکلاسیهای دبستانم که پدرش آخرای جنگ شهید شد همش میگفت: گریه نمیکنم من که شاد نباشه دشمن…. اگرچه سن و سالش کم بود… ولی مرد بود… هیچ وقت ندیدم برای پدرش گریه کنه ولی همیشه غم داشت…این آهنگ خیلی روش تاثیر گذاشته بود…. به خاطر اینکه فکر میکرد اگه گریه کنه صدام ملعون خوشحال میشه خیلی فشار غم را تحمل میکرد ولی گریه نمیکرد و فکر میکرد با گریه نکردنش میتونه حال صدام را بگیره….حتی وقتی تنهایی فقط خودش

گاهی دلم میخواهد
گوشه ای بنشینم و غافل از این همه دلگیری ها و تاریکی ها
لبخندی حواله این دنیای لعنتی کنم (شاید هم انگشتی نشانش دادم)
گاهی دلم میخواهد
گوشه ای دور از همه هیاهوهای شهر بنشینم
و به آسمانی که مینگری بنگرم
گاهی دلم میخواهد…

یه قدم بیشتر

یکی از دوستانم میگفتند: ﭘﺪﺭ بزرگ ﺧﺪﺍﺑﯿﺎﻣﺮﺯ ﻣﻦ ﻗﻬﻮﻩ ﺧﺎﻧﻪ ﺩﺍﺷﺖ.

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺷﺐ‌ﻫﺎ ﮐﻪ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽ‌ﺷﺪ ﻭ ﺳﺎﻋﺖ ﮐﺎﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯽ‌ﺷﺪ

ﻭ ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻗﻬﻮﻩ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﺒﻨﺪﺩ، ﻣﯽ‌ﮔﻔﺖ:ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ‌ﯼ ﯾﮏ ﻣﺸﺘﺮﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﺻﺒﺮ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ ﻭ ﺑﻌﺪ ﻣﯽ‌ﺑﻨﺪﻡ.

ﺍﻭ ﺣﺮﯾﺺ ﻧﺒﻮﺩ،ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﻫﻢ ﻧﺒﻮﺩ. ﭘﻮﻟﺶ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺧﺮﺝ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩ.

ﻣﺎ ﻣﯽ‌ﮔﻔﺖ: ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭ ﺁﻥ ﯾﮏ ﻗﺪﻡ ﺁﺧﺮﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﺑﺮ ﻣﯽ‌ﺩﺍﺭﯼ.

ﻣﻦ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺳﺒﮏ ﺍﻭ، ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽ‌ﺷﻮﻡ ﻭ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻣﯽ‌ﺷﻮﻡ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﻨﻢ،

ﺑﻪ ﯾﺎﺩ او، ﯾﮏ ﮔﺎﻡ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺮﻣﯽ‌ﺩﺍﺭﻡ.ﻭ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﮐﻪ ﻣﺮﻭﺭ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ، ﻣﯽ‌ﺑﯿﻨﻢ ﭘﺪﺭ بزرگم ﺭﺍﺳﺖ ﻣﯽ‌ﮔﻔﺖ.

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﯾﮏ ﻗﺪﻡ ﺁﺧﺮ ﺍﺳﺖ.

ﺷﺎﯾﺪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻑ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﯾﺎ ﺑﺪﯾﻬﯽ ﯾﺎ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﺑﯿﺎﯾﺪ.

ﻧﻤﯽ‌ﺩﺍﻧﻢ.ﺍﻣﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﯾﮏ ﺣﺮﻑ ﻋﺠﯿﺐ ﺑﻮﺩ.اﺯ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻑ‌ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﮔﺎﻫﯽ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ‌ﮐﻨﯽ ﺍﺑﺮ ﻭ ﺑﺎﺩ ﻭ ﻣﻪ ﻭ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﻭ ﻓﻠﮏ ﮔﺮﺩ ﻫﻢ ﺁﻣﺪﻩ‌ﺍﻧﺪ ﺗﺎ ﺗﻮ ﺩﺭ ﻟﺤﻈﻪ‌ﺍﯼ،

ﺣﺮﻓﯽ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﻮﯼ ﻭ ﺍﺯ ﻏﻔﻠﺖ ﺑﺮﺧﯿﺰﯼ.

ﻫﻤﺎﻥ ﺷﺐ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ: ﯾﮏ ﮔﺎﻡ ﺑﯿﺸﺘﺮ…

ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ که کار میکنم ﻭ ﺧﺴﺘﻪ ﻣیشوم،

ﻣﯽ‌ﮔﻔﺘﻢ:ﺑﺎﺷﻪ.ﻓﻘﻂ ﯾﮏ دقیقه بیشتر کار میکنم.

ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺘﺎﺏ ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﻧﻢ ﻭ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ ﻭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺧﻮﺍﺏ ﺁﻟﻮﺩﻡ ﻣﯽ‌ﺳﻮﺯﻧﺪ ﻣﯽ‌ﮔﻮﯾﻢ: ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﭘﺎﺭﺍﮔﺮﺍﻑ ﺑﯿﺸﺘﺮ.

ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﭘﯿﺎﺩﻩﺭﻭﯼ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ ﻭ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽ‌ﺷﻮﻡ ﻭ ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ ﻣﯽ‌ﮔﻮﯾﻢ: ﯾﮏ قدم‌ ﺑﯿﺸﺘﺮ.

ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻟﻄﻔﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯽ‌ﮔﻮﯾﻢ:ﯾﮏ ﺟﻤﻠﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ.

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﯾﮕﺮ «ﯾﮏ ﮔﺎﻡ ﺑﯿﺸﺘﺮ» قانون زندگي ﻣﻦ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ.

ﻭﻗﺘﯽ ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﻓﺮﺳﻮﺩﻩ ﻣﯽ‌ﺷﻮﻡ ﻭ ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﻮﺩ ﺗﺎ ﺍﺳﺘﺮﺍﺣﺖ ﮐﻨﻢ،ﯾﮏ ﮔﺎﻡ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﺮ ﻣﯽ‌ﺩﺍﺭﻡ.

ﭘﺪر بزرگم ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﯾﮏ ﮔﺎﻡ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺳﺖ.

ﻫﻤﯿﻦ ﮔﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺫﻫﻨﺖ ﺑﻪ ﺟﺴﻤﺖ ﯾﺎﺩﺁﻭﺭﯼ ﻣﯽ‌ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺣﺎﮐﻢ ﻣﻦ ﻫﺴﺘﻢ، ﻧﻪ ﺗﻮ…

آدمیزاد است دیگر

آدمیزاد است دیگر
یک روز حالش خوب است و وعده میدهد ،روز دیگر هورمونهایش به هم میریزند و مثل سگ پاچه میگیرد.
بعد فکر میکند که باید بیاید و راه زندگیش را عوض کند ،یا مثلا فلسفه بخواند ،یا شاید هم منطق و حساب کتاب زندگیش را جفت و جور کند .
بعد که حالش خوب شد همان آش و کاسه ی همیشگی .
ساده ،کم حرف ،صلح طلب ،لبخند به لب

چقدر سنگدل شدیم

داشتم بر مي گشتم خونه…

مسيرم جوريه که از وسط يه پارک رد ميشم بعد ميرسم به ايستگاه اتوبوس…

توي پارک که بودم يه زن خيلي جوون با چادر مشکي, رنگ و رو رفته و لباس هاي کهنه؛

يه پيرمرد رو که روي يه چشمش کاور سفيد رنگي بود همراه خودش راه ميبرد رسيد به من و گفت: سلام!

من فکر کردم الان ميخواد بگه من پول ميخوام که بابام رو ببرم دکتر و از اين حرفا…

اول خواستم برم بعد گفتم منکه عجله ندارم بذار واستم شايد کار ديگه اي داشته باشه…

منم همينطور که اخمام تو هم بود سرم رو به علامت جواب سلام تکون دادم و نگاهش کردم.

گفت : آقا من بايد بابام ( بعد پيرمرده رو نشون داد) رو ببرم مجتمع پزشکي نور آدرسش نوشته توي خيابان وليعصر، خيابان اسفندياري!

گفتم خب؟!

با يه لحن بغض آلود گفت خوب بلد نيستيم کجاست…

توي اين شهر خراب شده از هر کي هم مي پرسيم اصلا به حرفمون گوش نميده! (اشک تو چشماش جمع شده بود)

بهش آدرس دادم و گفتم تو اين شهر خراب شده وقتي آدرس ميخواي بايد بي مقدمه بپرسي فلان جا کجاست.

اگر سلام کني يا چيز ديگه بگي فکر ميکنن ميخواي ازشون پول بگيري!

بعد از اينکه رفت گفتم چقدر سنگ دل شديم، چقدر بد شديم وچقدرزود قضاوت می کنیم . 

خود من تا حالا به چند نفر همین جوری بی محلی کردم و راه خودمو رفتم ،

چون گفتم خوب معلومه دیگه پول میخواد !

طفلی زن بیچاره خیلی دلم براش سوخت که فقط به خاطر اینکه فقیر بود و ظاهرش فقرش رو نشون میداد ، دلش رو شکسته بودیم ….. بیاین زود راجع به آدمها قضاوت نکنیم ……:|😒:(

مرگ

گاهی فکر میکنم

همونقدر که مرگ یک انسان غم انگیز و دردناکه 

میتونه ما رو مجبور کنه

قدر ثانیه ثانیه لحظاتمون رو بدونیم